مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
199
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
همىنگريست . بزرگ آن شهر ، زنى بود ، ملكه مرجانه نام داشت . رئيس كشتى با بهرام مجوس گفت : اى خواجه ، ما راه گم كردهايم و ناچار بايد بدين شهر فرود آئيم و راحت كنيم . پس از آن هرچه خدا بخواهد ، روى خواهد داد . بهرام گفت : راى تو رائيست صواب . رئيس گفت : اگر ملكهء اين شهر ، حال ما پرسد ، چه جواب گوئيم ؟ بهرام گفت : اين مسلمان را كه در نزد من است ، جامهء مملوكانش در بركنيم و با خودمانش بيرون بريم . چون ملكه او را ببيند ، گمان كند كه او مملوكست . و من با ملكه بگويم كه : من بازرگانى هستم كه بندگان بخرم و بفروشم و در نزد من مماليك بسيار بودند . همه را فروختم . جز اين بنده ، ديگر نمانده . پس رئيس گفت : اين سخن ، سخنى است نيكو . آنگاه بادبان برچيدند و ميخها كوفته و طنابها ببستند . كشتى بايستاد . در حال ، ملكه مرجانه با لشكر خود بسوى كشتى بازآمدند و بر كتشى بايستادند . پس ملكه ، رئيس را بخواست . رئيس بيرون آمده ، در پيش روى ملكه ، زمين ببوسيد . ملكه گفت : در اين كشتى چه دارى و ياران تو كيستند ؟ رئيس گفت : اى ملكهء جهان ، با من مردى است بازرگان كه بندگان همىفروشد . ملكه گفت : نزد منش بياور . در حال ، بهرام از كشتى بدرآمد و اسعد بهيئت بندگان از پى او همىآمد تا بنزد ملكه برسيد و در پيش روى ملكه ، زمين را بوسه داد . ملكه به او گفت : شغل تو چيست ؟ بهرام گفت : بازرگان بندگان هستم . ملكه نظر باسعد انداخته ، گمان كرد كه او بنده است . به او گفت : نام تو چيست ؟ گلوى اسعد از گريه بگرفت و گفت كه : مرا نام ، اسعد است . ملكه گفت : خط توانى نوشت ؟ گفت : آرى ، توانم . پس ملكه ، قلم و دوات و قرطاس به دو داده ، گفت : چيزى بنويس تا ببينم . اسعد اين دو بيت نوشت : نه جا بسايهء شاخى نه پا بحلقهء دامى * نه پرشكسته بسنگى نه برنشسته ببامى